|
آدما از جنس برگند، گاهی سبزند ، گاهی پائيزن و زردند، تابستون سايبون سبزند. حيف كه هر لحظه يه رنگند!!...
ولنتاین را جشن نخواهیم گرفت و به هم تبریک نخواهیم گفت روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاين) به 29 بهمن( سپندارمذگان ايرانيان باستان )تغيير خواهيم داد ........29 بهمن روز عشق روز سپندارمذگان شاد باد ........اگر از نژاد آريايی کورش کبير هستی برای تمام ايرانيان بفرست...... مسخره کردید ما رو؟؟!!... هر سال می گید جشن نگیرید!! جشن نگیرید!! ...ما ۲۵ بهمن جشن خواهیم گرفت... روز عشـاق ۲۵ بهمن است!!... ولی به بیست و پنـج بهمنماه کـه رسید نه جشنی نه تبریکی، آقایـون و خانوم های آریایی!!... اصلا ببینم شما با ولنتاین واقعا مشکل دارید یا با کادو خریدن؟؟!!.......
تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم مارلون براندو
دلم گرفته.. می خوام حرفی بزنم، ولی.. حرفی نمونده!!....
امروز شاید صد بار آهنگ نامه های خالی رو گوش دادم... صدای پیشرو رو هنوز دوست دارم مثل.. دلم گرفته.. گرفته تر از اونی که اینبار کسی بخواد باهام همدردی کنه... حالا می دونم چه آرزویی دارم!... و فرصتی می خوام، نه شونه ای،... سکوت می خوام نه همدردی ، تا بتونم تا هر وقت دوست دارم و هر چقدر بلند گریه کنم و اشک بریزم...... همین!...
چقدر امشب دلم هوای بارون رو داره....
۱ ـ ۱۰ شدیم.... بگذریم.. این ماه بعد از تبریک دو تولد، باید فوت مادربزرگ یکی از بهترین دوستام در مالزی رو تسلیت بگم.. ان شاالله روحشون شاد باشه دیگه چه خبر؟!... خبرای خوبی ندارم... خبر زیاد دارم ولی دیگه اینا مهم نیست.. همه چیز کنار رفته و چهرهء واقعی زندگیم،... فقط غم و دلتنگیه... کاش ... هیچی.. دیگه حرفی نمونده شب همه بخیر!!....
امروز تولد داریم !!!! هوووورررااا !!! به کیک دست نزنیداا... بریم پایین همه با هم می خوریم... امروز تولد دختر خالهء عزیزم، دوست قدیمی و مهربونم... همدم هر تنهاییم.... هم صحبت همیشگیم... هم کلاسی و هم بازی دوران خـوش و بـی دقـدقـهء کـودکیم و بهترین دختـر دنیـاست..... امروز تولد صهبای گلمه !!.... در ضمن باورم نمی شه این اولین باره که تولدش رو دارم تبریک می گم بعد از گذشت ۱۷ خزان غم انگیز، من بالاخره از این راه دور یادم موند که تولدش رو تبریک بگم!!..... ولی باوجود اینکه من هیچ وقت رو یاد ندارم که تولدش رو تبریک گفته باشم ولی در عوض هیچ ثانیه ای هم به یاد ندارم که ازش دور بوده باشم و دلگیر.... امیدوارم صهبا هم از دست من ناراحت و دلگیر نباشه....... صـــــهـــبـــــــــا جـــونــم تـــولــدت مـــبــــارک.............. اااااا......... کیک کووووووووو؟؟!!!!.................. پــــــــــویــــــــا !!؟؟؟؟!!!!!!.................. عزیزم به غیر از کیک از بابت اینکه نتونستم بهت زنگ بزنم هم معذرت می خوام.. به خاطر ساعت مدرسمه و مدرسته.. خودت به بزرگی دل مهربونت ببخش ( بوس بوس... صد سال زنده باشی....... منم همینطور ... به امید روزی که ببینـــــــــــــــــمت!!....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم با عشق تو عاشق ترین شد ولی بی مهریت کار دلـم ساخت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باز دلم واسهء خاطراتم تنگ شده... واسهء دوستام برای اونایی که واسم مهم بودند و هستند... دلم،..واسهء همه چیز و همه کس تنگ شده......
وقتی که دلم تنگ است، دلها همه از سنگ است!... ااز عشق نشانی نیست! آلوده به صد رنگ است!!......
گـر مـانــده ام خـمـوش، خـدا دانـد و دلـم . . .
مرا اينگونه باور کن کمی تنها کمی خسته کمي از يادها رفته . . . خدا ديگر کجا رفته؟؟؟ نمي دانم . . . که شايد هم به جرم آن غريبی و جدايی هست.... البته یه چیزی رو اعتراف کنم.. خدای من هیچ وقت منو تنها نذاشت.. حتی وقتی ازش گلایه داشتم
با همون یه جمله.... بغض گلوم رو می خراشید، فریاد نفس هاش توی گوشـم میپیچید ولی معنی حرفهاش می شد... آره، دوستت ندارم!.. ندارم!.. ندارم!.. .... دستهام می لرزید، پشت حریر اشک هام ندیدم که چطور دستم رو پس زد.. دست هام، بدنم ، از غصه سرد شده بود که شلاق دستش رو حس نکردم.. سرد مثل زمستون، سرد مثل تگرگ.... و همون قدر سوزنده و درد آور... مثل تگرگ بدنم رو می سوزوند.... چشمای قشنگش پشت یه لایه خشم قرمز تر می زد... باد نه ولی چیزی به عقب هولم می داد،و من سست تر و سست تر به عقب بر می گشتم ،قدم به قدم عقب می رفتم... بارون گریه م بیشتر می شد و دنیا تار تر ... چشمام توی دریای اشک دونه هام غرق می شد و تنگ تر... انـقدر تنگ که دیگه رنگ ها از میان رفتن و فقط یه نقش سیاه و خاکستری موند... خاکستری مثل بخت سوختهء من.. و اون صحنه هنوز جلوی چشمام جون داره، مثل عشق اون، مثل خاطراتش ... مثل بوی عطرش که هنوز گهگاهی توی اتاق میپیچه و منو مست میکنه صحنه ای که آرومآروم دور شدم و دور شد و با خداحافظـِ .. با خدا حافظ آخر!، تموم شد! واسه کس خاصی نیست.. درددل های خودمه.. محض یادآوری گفتم
باز باران بی ترانه .... من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند کجای اشک یک بابا نمی دانم چرا مردم نمی دانند یاد آرم روز باران را مادرم افتاد... بشنو از من، کودک من و باران من و تو درد و غم دارد
تولدددد... تولددد.. تولــدت مبـــارک... امروز تولد مهتاب عزیزمه... امیدوارم صد سال خوب و خوش و سلامت باشه قربونشم بشم دلم براش یه ذره شده دوستت دارم مهتاب جونم کاش می شد باهات تماس بگیرم دلم برات تنگ شده .... اگه مثل پارسال تولد گرفتی جای منم خالی نگه دار...
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا یه سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
سلام به همه بعد از یه خداحافظ طولانی...
الانم که اومدم حرفی واسه گفتن ندارم.. یعنی حرف کـه دارم ولی حوصلش رو ندارم... بگذریم.. الان داشتم به قالب وبلاگم نگاه می کردم، انگار همه چیزش شده گل.. گل.. گل.. گل رز!.... البته رز صـورتی هم داریم ولی من هنوز رز زرد رو بیشتر دوست دارم.. اسم وبلاگم هم که کشکه.. بیخیال با این اعصابی که من دارم کم کم با وبـلاگ خودم درگیر می شم. هر چند وبلاگم زندگیمه و من همیشه با زندگی مذخرفم درگیر هستم.. .. فقط خواستم بعد از ایــن هــمــه روز یــه سلامی گفته باشم، حـالا هم که باز توی بقیه اش گیر کردم.. مخصــوصا الان کــه می خوام خداحافظ بگم و نمی تونم!!... اصلا چرا خداحافظ؟!... من که جایی نمی رم! پس فقط می گم که بازم به من سر بزنید.. خوشحال می شم... این گل هم برای اونهاییه که واقعاً دوستشون دارم
کاش بودی! کاش میان دل پاییزی باز برگی می افتاد... برگی زرد!.. یادت هست؟ خاطرهء برگ را؟!... صدایم فریاد بود و قلبم می لرزید.. دلنگران بودم که نروی و از تو دلگرفته و ناراحت.. چند جمله فریاد کشیدم چند جمله داد زدم که صدایش در فضا پیچید و در گوشم چرخید در دل خدا خدا کردم، ...خدایااااا کاش حنجره ام پاره می شد و صدایم تا ابد خفه! فقط همان یک برگ! فقط همان یک درخت و همان یک برگ آرام روی دستانم نشست و آرامشش را به من هدیه کرد.. از تعجب خشکم زد! چه فکر ها می کردم!!! از خدا خواستم سیل بیاید... سنـگ ببــارد... مـن بمیــرم!!! ولی اینگونه انتظار معجزه از او نداشتم! با یک برگ! یک برگ پاییزی... من خندیدم و تو لبخند زدی و مرا که در دل فریاد می زد خدایا شکر،... در آغوش گرفتی و بخشیدی و مرا به بوسه ات تسکین دادی.. ....آن برگ هنوز اینجاست! در قاب قهوه ای رنگش روی دیوار کنار عکس من و عکس تو و عکس های یادگاری دیگر...
عشق را رنگ آبی زدم، دوست داشتن را قرمز، نامردی را سياه، دروغ را سفيد، ولی نمی دانم چرا به تو كه می رسم نمی دانم مهربانی چه رنگی است؟!
از خدا چیزی نخواستیم پیش کش تو که یه روزی خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم به فکـرتـم به یــادتم زنـده به انتظــارتم نکته: کس خاصی منظورم نیست.. دوباره فردا که اومدم نبینم نصیحت ها شروع شده...
اتاقش پرعکس میشـه اما هميشه دلت واسه اونی تنگ میشـه که نمیتونی عکسش رو به ديوار بزنی...
Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year! Happy New Year!
بخوان کبوتر غمگین حکایتی از
در این جزیره بیافراز رایتی از
رسم رفاقت این نیست عشق و صداقت این نیست
همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده اس نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رؤیا ها بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا همین حالا خداحافظ
اشكي كه بي صداست
T T T T T T T T T TT TT T T T T . Shhhh...!! TSanta is Tcoming.... bye Tnowww! T T T . T T T
دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ چرا بر شیشه ی دل میـزنی سنگ تو دنیای من ای گل عجـب نیست اگر دنیا به من دارد سـر جنگ
سلام اقا اجازه یه چیز بگم؟ آقا یه حرفیه توی دلم که نه ،، نمی گم توی دلم مونده ولی بدجور ... آره راستش واقعا به دلم مونده چرا که دروغ؟! آقا چرا ما آدما نمی فهمیم کـــــِــی عاشق شدیم؟ آقا بابا می گه گاهی اوقات گیج می شم که آیا من واقعاً عاشق مادرتون شدم یا همه این حرفا کشکه و عشق اصلا خیالیه؟!!! آقا آقا تازه داداشم می گه عشق همش توهمه! ولی آقا خودم همین چند شب پیش صداش رو از توی بالکن اتاقش شنیدم که داشت گریه می کرد و می گفت من عاشقتم ولی آخه نمی دونم چی به مامان و بابام بگم من که...... آقا اگه بگیم چی می شه؟؟ لنگه دنپایی که می گن می خوری مال همین مرحله از زندگیه؟؟؟ آقا من کی بدونم عاشق شدم؟؟؟ مامان بزرگم می گه هر وقت دیدی دلت می خواد با یکی حرف بزنی! آقا اجازه؟ آقا... آقا آخه... آقا ببخشیداا ولی آخه آقای مدیر که می گفت با من می خواد حرف بزنه! آقا آقای مدیرمون مگه زن نداره؟؟ آقا مادر بزرگم خیالاتیه مگه نه؟ آقا نمی شه یه کاری کنید من یه بار الکی عاشق بشم که اینا رو بفهمم بعدش دوباره یه کاری کنید عاشق نباشم؟؟!! آقا ؟ ؟ ! ! |
About![]()
..ღஐ ĐДЯK • P!ИK ஐღ.. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 My BestF Blogs
حرفای قدیمی Friend's Blogs
UNTI FILTER $YAHOO مریم حیدرزاده |